گاه آدم، خود آدم، عشق است.

بودنش عشق است.

رفتن و نگاه کردنش عشق است.

دست و قلبش عشق است.

در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی.

بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده .

شاید نخواهی هم .

شاید هم بخواهی و ندانی .

نتوانی که بدانی...



محمود دولت‌آبادی