باز هم کوله با بسته ام برای سفر آماده میشوم .نمیدانم چرا با این که میدانم آسمان همین رنگ است باز بار سفر میبندم اما دلتنگی های من در این چند روز باعث شد تا این سفر برایم رنگ دیگری داشته باشد گمان میکردم همسفری که سالها در جستجویش بودم را یافتم وبرایش زمزمه میکردم

(من اینجا بس دلم تنگ است وهر سازی که میبینم نا آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمام همین رنگ است؟-اخوان ثالث)

اما دریغ ودرد  که او هم سفر نمیخواست همسفره میخواست.

بار سفر را هم این بار بی همسفر بسته ام اما ای کاش میشد برای یک بار هم از کسی که قرار بود همسفرم باشد خداحافظی کنم اما حیف تفاوت آنچه در دست است با آرزویی که در دوردست است به بزرگی سفر است

کاش میشد قبل از رفتن بار دیگر آن لیلی آرزوهایم را میدیدم کاش میشد

اما افسوس که باز هم لیلی ومجنون افسانه شدند وبه هم نرسیدند

پس برایش زمزمه میکنم

(به کجا چنین شتابان؟گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجاُهوس سفر نداری زغبار این بیابان

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایمُبه کجا چنین شتابان

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت بخیر اما ُتو ودوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را)

سلامم بی جواب نماند نگذار

خداحافظی ام

بی پاسخ بماند.

زود بود که سفر عشق را شروع نکرده به پایان ببریم